باشد که گامی برداریم برای هرچه بهتر شدن این روابط رو به پایان...![]()
کنم یکباره جان قربانت ای دوست
تنی نا ساز از شوق وصل کویت
دهم سر بر سر پیمانت ای دوست
دلی دارم در آتش خانه کرده
میان شعله ها کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را زغم ویرانه کرده
من آن آواره بشکسته حالم
زهجرانت بُتا رو به زوالم
منم آن مرغ سرگردان و تنها
پریشان گشته شد یکباره حالم
زِهَر سر بر سر سجاده کردم
دعایی بهر آن دلداده کردم
زحسرت ساغر چشمانم ای دوست
زبان از یکسره از باده کردم
دلا تا کی اسیر یاد یاری؟
زهجر یار تا کی داغ داری؟
بگو تا کی زشوق روی لیلی
تو مجنون پریشان روزگاری؟
پریشانم، پریشان روزگارم
من آن سرگشته ی هجر نگارم
کنون عمریست با امید وصلت
درون سینه آسایش ندارم
زهجرت روز و شب فریاد دارم
زبیدادت دلی ناشاد دارم
درون کوهسار سینه خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم
چرا ای نازنینم بی وفایی؟
دمادم با دل من در جفایی
چرا آشفته کردی روزگارم
عزیزم دارد این دل هم خدایی
این هم منبع... با تشکر![]()
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد ...!
فرستنده: عباس بقایی
با تشکر!!!
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
فاطمه دریایی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
علی ماجد
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم همه جیب و حقوقم را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد به وسع خویش می بخشد
نه چون شهیار که می بخشد تمام روح اجزا را
منم چون وسع خویش را به جیب خویش میبینم
به خال هندویش بخشم همه جیب و حقوقم را
و این هم منبع جدید...!![]()
شما
!ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت
و شما
!ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت
و شما
...ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم
!پس از این مرا کمتر خواهید دید
"دکتر علی شریعتی"
صدبار دلم پیش توجا ماند وندانستی باز
صدشعر پر از وسوسه را خواند وندانستی باز
صدها سخن از عشق تو در کنج نگاهم پیداست
صد جور نگاهم به تو فهماند وندانستی باز
مست از می عشقت همه شب این دل حیران می شد
صد جرعه از آن عشق به تو نوشاند وندانستی باز
بیچاره دلم باز هوای سرکویت می کرد
خود را زسرکوی تو نرهاندو ندانستی باز
گفتم بسرایم که مگر وصف کنم رویت را
شعرم همه در وصف تو ماند وندانستی باز
پ.ن: واقعاً که چرا "ندانستی باز" و نمیدانی هنوز..........![]()
این هم منبع
اول ذی الحجه، سالروز ازدواج استثنایی ترین زوج عالم بشریت، و روز ملی ازدواج بر همه جوونای دم بخت عزیز مبارک باشه...![]()
فقط همیشه یادتون باشه که "پیشگیری" بهتر از درمانه!!! ایشالله که کار هیچکدومتون به درمان نکشه...![]()
تا ابد موفق باشید...![]()
این هم منبع
بعد از مطالب رویای آب و زاینده رود که گذاشته بودیم، حالا حتما شنیدید که خوشبختانه باز هم زندگی در "زنده رود" جریان یافته...
بدون توضیح چندتا لینک و عکس زیبا را در ادامه مطلب میبینیم...
ببینید...........
>>> ادامه مطلب <<<
امروز یه سری عکس داریم، که به قول معروف "فقط تو ایران دیده میشه"!!!!!
ببینید..........
>>> ادامه مطلب <<<
ولی اینبار...........
دومین سالروز تولد وبلاگمون مبارک!
به همین زودی دو سال گذشت...
ایشاالله صد ساله بشه......................![]()
ثبت نام ازدواج دانشجويي آغاز شد
برای ثبت نام به سايت www.nahad.ir مراجعه نمایيد.
تاريخ عقد براي ثبت نام از 1/7/87 لغايت 31/6/88 است.
زمان ثبت نام: 16/8/88 لغايت 27/8/88
شماره تماس براي كسب اطلاعات بيشتر: 8122280
مواظب باشید یه وقت دیر نشه!!!![]()
یک مطلب در زمینه "مدیریت"...
پنج درس از تینا براون( مدیر و سردبیر مجله Talk) درباره بازاریابی
1. به ذوق خود اعتماد کنید: من به همه گوش می دهم ... اما معمولاً به خود بر می گردم ، و می کوشم با فکر اولم ارتباط برقرار کنم .
2. هویت دیداری نیرومند داشته باشید: کنار هم گذاشتن خرده ریز این و آن ، دردی دوا نمی کند.
3. مهمانی بدهید: در آغاز نشر یک مجله جدید ، هرچه کار بشود کم است . دنیا بزرگ است . باید با آدم های زیادی ارتباط برقرار کنید .
4. در هزینه کردن و در بسته بندی کالا متفاوت باشید: ظرفیت های جدید پیدا کنید . اگر سرمایه ندارید باید مایه داشته باشید .
5. از ظرفیت های موجود خود به شیوه متفاوت بهره گیرید: مثلاً از نویسنده ها ... راهش این است که ببینید چه چیزی آن ها را سر ذوق می آورد ... چنان برخورد کنید که حس کنند می توانند درباره مطلب بنویسند که تا حالا نمی توانسته اند!
من دگر رفتنی هستم
تک و تنها و غریب
بغض را می فشرم توی گلو
و سرا پرده ی تزویر و ریا را به دمی می سوزم
گفتگو بار دگر پرده برانداخت ز راز
راز آن قصه نو، گرچه که بوده است دراز
از من اصرار و تو انکار همه
شده این قصه ی پر غصه ی پیکار، همه
و چه خوب است که ذرات صداقت جاریست
مرهمی هست همانجا که امیدم یاریست
و امیدم مدد از زجر شب بیماری
باز برمی خیزم
دست بر زانوی خویش
شاید اینبار نسیمی وزد از دشت سپید صادق
و بخواند نجوا باز در گوش دلم:
که تو می مانی هنوز
و بروید امید بر زمین نومید
که دگر باره من اینگونه سخن ساز کنم:
با همه هرزه علفهای دمادم باقی
باز من ماندنیم؟!
با همان شور و حال عاشق باش
مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش
خواستی عقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش
بار پارو و لنگر و سکان
بفکن و دور از این علایق باش
هیچ باد مخالف اینجا نیست
با همه بادها موافق باش
مرد از فرشته اي پرسيد : شما چكار مي كنيد؟!
فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت ، اين جا بخش دريافت است و ما دعا هاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد كمي جلوتر رفت ، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد : شما چكار مي كنيد ؟!
يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بند گان مي فرستيم.
مرد كمي رفت و ديد يك فرشته بيكار نشسته است
مرد با تعجب از فزشته پرسيد : شما چرا بيكاريد؟!
فرشته جواب داد : اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي كه دعا هايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ، ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند .
مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟!
فرشته پاسخ داد : بسيار ساده فقط كافيست بگويند : "خدايا شكر" "من خدا را شاكرم" "از اينكه مي توانم راه بروم ، انسانهايي وجود دارند كه هرگز نتوانسته اند اولين گام را بردارند." "از اينكه مي توانم زيبايي هاي اطرافم را ببينم ، انسانهايي كه هميشه دنيا برايشان تاريك است." "از اينكه مي توانم به نواي دل انگيز موسيقي گوش دهم ، انسانهايي هستند كه تمام زنديگشان در سكوت است." "از اينكه قلبي مهربان دارم، انسانهايي هستند كه به خاطر قلب همچون سنگ توانايي متاثر شدن ندارند." "از اينكه مي توانم آزادانه حركت كنم و عقايد و باورهايم را بيان كنم ، انسانهايي هستند كه همواره با ترس زند گي مي كنند." "من خدا را شاكرم"
خداوندا بادا بيشتر در پي تسلي دادن باشم تا تسلي يافتن.
در پي فهميدن باشم تا فهميده شدن.
در پي دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.
چون :
با فراموشي خويشتن است كه خويشتن را باز مي يابيم.
با بخشودن است كه بخشايش به كف مي آوريم.
با مردن است كه به زندگي برانگيخته مي شويم.
سايه ي تو گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم ، گريه ي خنديده منم
يار پسنديده منم ، يار پسنديد مرا
كعبه منم ، قبله منم ، سوي من آريد نماز
كان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده ي من
آينه در آينه شد ، ديدمش وديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببين كاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملك
گوهري خوب نظر آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند
رشك سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از كاخ كرم چون كه فرو مي نگرم
بانگ لك الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نكشم سر ز هواي رخ او
باش كه صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بي پيرهنم ، جان رها كرده تنم
تا نشوم سايه ي خود باز نبينيد مرا
هوشنگ ابتهاج
پس ببینید................................
>>> ادامه مطلب <<<
او ز من رنجيده است
آن دو چشم نكته بين و نكته گير
در من آخر نكته اي بد ديده است
من چه مي دانم كه او
با چه مقياسي مرا سنجيده است؟
من همان هستم كه بودم ، شايد او
چون مرا ديوانه خود ديده است
بي وفائي مي كند تا بلكه من
دور از ديدار او عاقل شوم
او نمي داند كه من
دوست مي دارم جنون عشق را
من نمي خواهم كه حتي لحظه اي
لحظه اي از ياد او غافل شوم
فروغ فرخزاد
*فرستنده باز هم "غریبه"!!!
بسیار زیباست... به امید لذت!!!
ببینید.......................................................
>>> ادامه مطلب <<<
ارد بزرگ : اگر از خودخواهی کسی به تنگ آمده ای او را خوار مساز ، بهترین راه آن است که چند روزی رهایش کنی...
تنها كساني كه مارا ميرنجانند، عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند...!![]()
ببینید.............
>>> ادامه مطلب <<<
او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبي و ديگر شرارتها بود. ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر ميرسيد، بهاي گران داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد ...
كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟
شيطان پاسخ داد : اين نوميدي و افسردگي است . آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟ شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بياثر ميشوند، فقط با اين وسيله ميتوانم در قلب انسانها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، ميتوانم با او هر آنچه ميخواهم بكنم.. من اين وسيله را در مورد تمامي انسانها به كار بردهام. به همين دليل اين قدر كهنه است!
با اجازه از منبع!
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل میزند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست میرود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
*از "افشین یداللهی" و فرستنده هم "غریبه"
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه اي به نام لبخند گرد آوري كرده است .
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :
"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود .
فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم .
در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "
او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند .
چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد!
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

*باز هم از طرف "غریبه"
همیشه مراقب اشتباه دوم باش، اشتباه اول حق توست!
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست، گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
نیچه : غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت.
مارسل پروست : شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد.
یه ضرب المثل امریکایی میگه: مواظب باش چی آرزو میکنی، چون ممکنه یه روزی بهش برسی...!
*فرستنده همچنان سرکار "غریبه" هستند...!


