باشد که گامی برداریم برای هرچه بهتر شدن این روابط رو به پایان...![]()
شما اجازه دارید برای بقیه ی زندگیتون، فقط این موارد رو با خودتون ببرید و به غیر از اینا، از هرگونه موارد مشابهی محروم خواهید بود: (آب و غذا و لباس و اینا به مقدار کافی هست، نگران اونا نباشید!)
* 3 تا فیلم
* 3 تا کتاب
* 3 تا آهنگ
* 3 تا شئ یا کار یا حس یا بهتر بگیم: 3 تا چیز!
این 12 مورد برای شما چی هستن؟
خلاصه اینکه، دوستان همکلاسی یا غیر همکلاسی (بدون محدودیت!)، فیلم ها، کتاب ها، آهنگ ها و چیزها(!)یی که برای ادامه ی زندگی شما کافی هستن یا اگه نبودن شما الان این چیزی که هستین نبودین یا ساده تر، بهترین ها برای شما چیا هستن؟ دلیلش رو هم اگر بگید خوب تر می شه...
هرکسی که به اینجا سر می زنه، به بازی دعوته. اعم از ترم بالایی، پایینی، همسایه ها، دانشگاه های دیگه و حتی رهگذرها!
بفرمایید...
*این مطلب از اینجا گرفته شده... با کمی تصرف و تلخیص!
من دگر رفتنی هستم
تک و تنها و غریب
بغض را می فشرم توی گلو
و سرا پرده ی تزویر و ریا را به دمی می سوزم
گفتگو بار دگر پرده برانداخت ز راز
راز آن قصه نو، گرچه که بوده است دراز
از من اصرار و تو انکار همه
شده این قصه ی پر غصه ی پیکار، همه
و چه خوب است که ذرات صداقت جاریست
مرهمی هست همانجا که امیدم یاریست
و امیدم مدد از زجر شب بیماری
باز برمی خیزم
دست بر زانوی خویش
شاید اینبار نسیمی وزد از دشت سپید صادق
و بخواند نجوا باز در گوش دلم:
که تو می مانی هنوز
و بروید امید بر زمین نومید
که دگر باره من اینگونه سخن ساز کنم:
با همه هرزه علفهای دمادم باقی
باز من ماندنیم؟!
با همان شور و حال عاشق باش
مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش
خواستی عقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش
بار پارو و لنگر و سکان
بفکن و دور از این علایق باش
هیچ باد مخالف اینجا نیست
با همه بادها موافق باش
مرد از فرشته اي پرسيد : شما چكار مي كنيد؟!
فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت ، اين جا بخش دريافت است و ما دعا هاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد كمي جلوتر رفت ، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد : شما چكار مي كنيد ؟!
يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بند گان مي فرستيم.
مرد كمي رفت و ديد يك فرشته بيكار نشسته است
مرد با تعجب از فزشته پرسيد : شما چرا بيكاريد؟!
فرشته جواب داد : اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي كه دعا هايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ، ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند .
مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟!
فرشته پاسخ داد : بسيار ساده فقط كافيست بگويند : "خدايا شكر" "من خدا را شاكرم" "از اينكه مي توانم راه بروم ، انسانهايي وجود دارند كه هرگز نتوانسته اند اولين گام را بردارند." "از اينكه مي توانم زيبايي هاي اطرافم را ببينم ، انسانهايي كه هميشه دنيا برايشان تاريك است." "از اينكه مي توانم به نواي دل انگيز موسيقي گوش دهم ، انسانهايي هستند كه تمام زنديگشان در سكوت است." "از اينكه قلبي مهربان دارم، انسانهايي هستند كه به خاطر قلب همچون سنگ توانايي متاثر شدن ندارند." "از اينكه مي توانم آزادانه حركت كنم و عقايد و باورهايم را بيان كنم ، انسانهايي هستند كه همواره با ترس زند گي مي كنند." "من خدا را شاكرم"
خداوندا بادا بيشتر در پي تسلي دادن باشم تا تسلي يافتن.
در پي فهميدن باشم تا فهميده شدن.
در پي دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.
چون :
با فراموشي خويشتن است كه خويشتن را باز مي يابيم.
با بخشودن است كه بخشايش به كف مي آوريم.
با مردن است كه به زندگي برانگيخته مي شويم.
سايه ي تو گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم ، گريه ي خنديده منم
يار پسنديده منم ، يار پسنديد مرا
كعبه منم ، قبله منم ، سوي من آريد نماز
كان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده ي من
آينه در آينه شد ، ديدمش وديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببين كاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملك
گوهري خوب نظر آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند
رشك سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از كاخ كرم چون كه فرو مي نگرم
بانگ لك الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نكشم سر ز هواي رخ او
باش كه صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بي پيرهنم ، جان رها كرده تنم
تا نشوم سايه ي خود باز نبينيد مرا
هوشنگ ابتهاج
پس ببینید................................
>>> ادامه مطلب <<<
او ز من رنجيده است
آن دو چشم نكته بين و نكته گير
در من آخر نكته اي بد ديده است
من چه مي دانم كه او
با چه مقياسي مرا سنجيده است؟
من همان هستم كه بودم ، شايد او
چون مرا ديوانه خود ديده است
بي وفائي مي كند تا بلكه من
دور از ديدار او عاقل شوم
او نمي داند كه من
دوست مي دارم جنون عشق را
من نمي خواهم كه حتي لحظه اي
لحظه اي از ياد او غافل شوم
فروغ فرخزاد
*فرستنده باز هم "غریبه"!!!
بسیار زیباست... به امید لذت!!!
ببینید.......................................................
>>> ادامه مطلب <<<
ارد بزرگ : اگر از خودخواهی کسی به تنگ آمده ای او را خوار مساز ، بهترین راه آن است که چند روزی رهایش کنی...
تنها كساني كه مارا ميرنجانند، عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند...!![]()
ببینید.............
>>> ادامه مطلب <<<
او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبي و ديگر شرارتها بود. ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر ميرسيد، بهاي گران داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد ...
كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟
شيطان پاسخ داد : اين نوميدي و افسردگي است . آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟ شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بياثر ميشوند، فقط با اين وسيله ميتوانم در قلب انسانها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، ميتوانم با او هر آنچه ميخواهم بكنم.. من اين وسيله را در مورد تمامي انسانها به كار بردهام. به همين دليل اين قدر كهنه است!
با اجازه از منبع!
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل میزند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست میرود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
*از "افشین یداللهی" و فرستنده هم "غریبه"
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه اي به نام لبخند گرد آوري كرده است .
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :
"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود .
فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم .
در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "
او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند .
چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد!
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

*باز هم از طرف "غریبه"
همیشه مراقب اشتباه دوم باش، اشتباه اول حق توست!
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست، گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
نیچه : غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت.
مارسل پروست : شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد.
یه ضرب المثل امریکایی میگه: مواظب باش چی آرزو میکنی، چون ممکنه یه روزی بهش برسی...!
*فرستنده همچنان سرکار "غریبه" هستند...!
واين را از آواز بادش در شاخه های درختان ،
و روزهای سرتاسر غم زده اش می توان فهميد
هميشه عاشق پاييز بودم
و انگار تمام خاطرات کودکی ام در پاييز رخ داده است
همه اش خلاصه می شود به دخترکی تنها ،
که عاشق برگ های رنگارنگ جمع شده در باغچه خانه بود
و چقدر زيبا و محصور کننده است روزهای بارانی پاييز
و دخترکی که زير باران خيس خيس شده بود
و دخترکی که ساعت ها پشت پنجره خيس اتاق می ايستاد
تا گريه آسمان را تماشا کند
و دخترکی که از اين همه غم آسمان گريه اش می گرفت
و باز حالا به تکرار هر سال دلم می خواهد که بخوانم
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازيهای راه مدرسه
پاييز هنوز نيامده؟؟؟؟؟؟
چه کسی می گويد که نيامده من او را خوب خوب حس می کنم
مگر می شود فصلها را تابع اعداد و ارقام تقويم ها کرد
و بگوييم پاييز عزيز دقيقا بايد روز يکم مهر بيايي…
و آدم چقدر تنهاست و چقدر حجم تنهايی آدم در اين فصل زياد می شود
………. و باز هم با خود می خوانم
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناکش
باغ بی برگی روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران سرودش باد
جامه اش شولای عريانیست…..
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاييز.....................................
*باز هم از طرف "غریبه"... ممنون!
پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛ همسری ام را سزاوار نيستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا آن که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود.. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابيل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد آغشته باشد.اما نام عصيان تو دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از آنکه دستهای درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابيل
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است... و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟!!
*از میزان حماقت انسانی در شگفتم که کاری که همیشه انجام میداده را انجام می دهد اما در دل به نتیجه ای متفاوت امید دارد "انیشتین"
*شکست برای کسانی است که از اتفاقات درس نمیگیرند؛ انسان یا پیروز میشود یا تجربه کسب میکند؛ انسان عاقل هیچ گاه شکست نمیخورد...
دستهایم بی حس و نگاهم نگران...
می توانی تو بیا،
سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم، این کاغذ
این همه مورد خوب...
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟!
کاغذت می سوزد؟!
طاقتش را داری که ببینی و نگویی از حق؟!
گفتن واژه ی حق سنگین است...
من دگر خسته شدم، می توانی تو بیا....
* فرستنده سرکار "غریبه" هستند! با تشکر...![]()
>>> ادامه مطلب <<<
مطلبی در همین راستا ببینید....
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
>>> ادامه مطلب <<<
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم زتو اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند باد وصال
ناله مي لرزد مي رقصد اشك آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست مي روم خنده به لب ‚ خونين دل
مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل
ببینید.......................
>>> ادامه مطلب <<<
خبرگزاري فارس: با عدم راي اعتماد مجلس به 3 وزير پيشنهادي، 18 وزير پيشنهادي احمدي نژاد مجوز ورود به كابينه دهم را دريافت كردند.
نمیدونم چی بگم!!! ادامه مطلب را ببنید...
>>> ادامه مطلب <<<

